مرتضی پاشایی ابدی شد

مرتضی پاشایی دقایقی پیش پس از قطع علا کامل علائم حیاتی، درگذشت
به گزارش «موسیقی ما»، این خواننده که بیش از یک سال با سرطان معده دست و پنجه نرم می‌کرد، دقایقی پیش در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان تهران پس از قطع علا کامل علائم حیاتی دار فانی را وداع گفت

 عکس عاشقانه , عکس های عاشقانه

یه غبار یخی یه ستاره سرد یه شب از همه چی به خدا گله کرد

یک دفعه به خودش همه چی رو سپرد دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

. برای شادی روحش فاتحه ای بخونیم

[ جمعه 23 آبان1393 ] [ 12:42 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

معجزه ی روبان آبى

معجزه ی روبان آبى

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"

سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در
بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.

یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد.
و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.

مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رئیسش که به بدرفتارى با کارمندان زیردستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او رابه خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رئیسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. 
مدیر جوان به رئیسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد ...

آن شب، رئیس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١
۴ ساله‌اش نشست و به او گفت: 
امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من در دفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟ اوفکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"

سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم.
هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم. امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى. تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم ...
آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید!
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است! پدرش با تعجب و پریشانی زیاد از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد ...

صبح روز بعد که رئیس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد ...
یکى از آن‌ها پسر رئیسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. و به علاوه، بچه‌هاى کلاس، درس با ارزشى آموختند که :
"انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد"
 
با توجه به نتیجه ای که از این داستان می گیریم کلید این تاثیر گذاری در اینست که باید به شخص مورد نظر بها داد و به شیوه ای صحیح حس اعتماد به نفس را در او تقویت کرد. چراکه دیگران از روی بصیرت از ما جدا هستند و از تجرد روح، و خلق و خوی مستقل برخوردارند. پس بهتر اینست، بگونه ای عمل کنیم و نشان دهیم که بدون هیچگونه انتظار و یا احساس وابستگی به شکلی صحیح و واقعی دوستشان داریم و در نتیجه با این روش "استقلال ذاتی" را که همانا هدیه ی راستین خدا به همه ی بندگان است را به او یادآور شویم.

چقدر خوب است که در گیرودار فراز و نشیب ها، شادی ها و سختی های زندگی حواسمان باشد که آدم هایی هستند که بیشترین تاثیر را در زندگی بر روی ما گذاشته اند و شاید زمان از دست برود اگر دیر روبان آبی را تقدیمشان کنیم. همین امروز می توانید اینکار را انجام بدهید و از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.
 
 
من روبان آبی را همراه با این روایت زیبا به شما دوستان و تمام کسانی که به نوعی روی زندگی ام تاثیر گذاشتند و با تشویق و ترغیب و ایجاد روحیه ی مثبت که الهام گرفته از لطف، مهربانی و درک نیک اندیشانه ی آنها بوده و بزرگترین درس های زندگی را به من داده اند تقدیم می کنم. پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو انجام بدید. مسلما شما هم انسان تاثیرگذاری هستید. 

[ سه شنبه 20 آبان1393 ] [ 14:5 ] [ حسین عطایی ]
[ ]

خدایش اینطور نیست؟

[ دوشنبه 19 آبان1393 ] [ 15:38 ] [ بهنام شادی ]
[ ]

روشنفکرنما!!!

مادر کودکش را شیر می دهد و کودک از نورچشم مادر خواندن ونوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد کیف مادر را خالی می کند تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا می اندازد

و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران

کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید : عقل زن کامل نیست

برچسب‌ها: اجتماعی
[ دوشنبه 19 آبان1393 ] [ 15:29 ] [ بهنام شادی ]
[ ]

علم بهتر است یا نفت؟

 

علم بهتر است یا نفت؟

 

ادامه مطلب......


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 آبان1393 ] [ 15:29 ] [ حسین عطایی ]
[ ]

سوسک و دانشجو

دانشجوی حقوق: با اینکه همیشه شاهد اعمال دانشجویان است ولی هیچوقت و در هیچ دادگاهی علیه آنان شهادت نمی دهد!

دانشجوی جغرافیا: مکان، آب و هوا و شرایط محیطی در او تاثیری ندارد چون او همه جا هست!

دانشجوی مهندسی: شجاعتش برایم قابل تحسین است چون ماکت هر پل یا ساختمانی را که می سازم بدون توجه به احتمال تخریب آن، به رویش می رود و افتتاحش می کند!

دانشجوی پزشکی: تنها موجودی است که از تیغ تشریح من هراسی ندارد و به طرفم می آید تا با فدا کردن جانش موجب پیشرفت علم پزشکی شود!

دانشجوی مدیریت: با آن جثه کوچک، آنچنان خانواده پرجمعیتش را مدیریت و اداره می کند که انگار مدیر بودن باید در خون هر کس باشد و درس خواندن بی فایده است!

دانشجوی زبان و ادبیات فارسی: او هیچوقت حرفی نمی زند ولی با سکوتش هزاران حرف را به من می آموزد!

دانشجوی روانشناسی: درون گرا، خجالتی، کم حرف، یک شخصیت منحصر به فرد!

دانشجوی علوم سیاسی: به هیچ دسته و گروهی وابسته نیست، تک و تنها برای هدفش تلاش می کند!

دانشجوی برق: وقتی روشنایی و خاموشی در نحوه حرکت او بی تاثیر است من را متوجه نیرویی فراتر از برق می کند!

دانشجوی کامپیوتر: مغز کوچک او با آن همه ذخایر اطلاعاتی بسیار پیشرفته تر از فلش 32 گیگ است!

دانشجوی فیزیک هسته ای: زندگی در خوابگاه حق مسلم اوست!

دانشجوی تربیت بدنی: آنقدر عضلاتش نیرومند است که می تواند از دیوار راست هم بالا برود!

دانشجوی زبان شناسی: هیچکس زبانش را نمی فهمد!

دانشجوی علوم تربیتی: شیوه تربیتی او در تعلیم فرزندان بی شمارش برایم قابل احترام است چرا که تمام آن فرزندان بی چون و چرا ادامه دهنده راه او می باشند!

دانشجوی زمین شناسی: کاش می توانستم به مانند او به اعماق زمین بروم و ندیدنی ها را ببینم!

دانشجوی زبان انگلیسی: ! It is always silent

دانشجوی تاریخ: گذشت اعصار و قرون نتوانسته هیچ تاثیری در ظاهر و عقاید و شیوه زندگی او بگذارد!

دانشجوی فلسفه: همیشه فلسفه وجودی او برایم سوال بوده ولی مطمئنم که در پس خلقتش هدفی والا نهفته است!

دانشجوی هنر: هیچوقت منتظر نمی شود تا بتوانم پرتره اش را تمام کنم!

دانشجوی مکانیک: با الهام از او توانستم خودرویی بسازم که هم در آب و خشکی حرکت کند و هم بتواند از سطوح صاف و صیقلی بالا برود!

دانشجوی آمار: بدون شک از یک روش آماری قوی برای محاسبه تعداد فرزندانش بهره می برد!

دانشجوی اخلاق: آنقدر با مرام و پایبند به اخلاقیات است که تا به حال نگذاشته هیچکس اشک او را ببیند حتی زمانیکه فرزندش را جلوی چشمانش له می کنند!


دانشجوی علوم ارتباطات: تا او هست، هیچکس تنها نیست!

[ دوشنبه 19 آبان1393 ] [ 14:56 ] [ حسین عطایی ]
[ ]

حق الوکالخ 32 میلیارد تومانی

فرد متهم به دریافت حق الوکاله 32 میلیارد تومانی عضو کانون های وکلای دادگستری نیست

در چند روز گذشته رسانه های ارتباط جمعی از قول برخی مقامات قضائی، خبری را منعکس نموده اند که حکایت از انعقاد قرارداد میلیاردی توسط دستگاه دولتی با یک وکیل دارد. بررسی های انجام شده از سوی کانون وکلای دادگستری مرکز در خصوص موضوع پرونده مطروحه و قرارداد حق الوکاله 32 میلیارد تومانی حاکی از آن است که مشارالیه فاقد هرگونه وابستگی سازمانی و تشکیلاتی با کانون های وکلای دادگستری بوده و ظاهراً از جمله مشاوران حقوقی عضو مرکز امور مشاوران حقوقی قوه قضائیه (ماده 187) می باشد.

از آنجا که در خبر رسانی مقامات قوه قضائیه به صورت مبهم فرد مذکور صرفاً وکیل معرفی شده که ذکر کلمه «وکیل» ، اعضای کانون های وکلای دادگستری رابه ذهن متبادرمی نماید، از این رو برای رفع شبهه ایجاد شده مراتب مشروحه به اطلاع هموطنان عزیز رسید.

بدیهی است چنانچه هر یک از اعضای کانون وکلای دادگستری در انجام حرفه وکالت مرتکب تخلفی گردد، موضوع با دقت و حساسیت لازم در دادسراها و دادگاه های انتظامی کانون وکلا بر اساس قانون مورد رسیدگی قرار می گیرد.

از مقامات مسؤل و اصحاب رسانه انتظار دارد، در اطلاع رسانی موضوع مذکور و موارد مشابه در انتقال اخبار دقت نظر داشته و امانت داری را رعایت نمایند و از ایجاد شبهه نسبت به جامعه وکلا خودداری نمایند. بدیهی است در شرایط فعلی که موضوع بررسی لایحه جامع وکالت در مجلس شورای اسلامی مطرح می باشد هر گونه اطلاع رسانی خلاف واقع تأثیرات نامطلوب و غیرمنصفانه ای در روند تصویب این لایحه بر جای خواهد گذاشت که متضرر اصلی آن ملت بزرگ ایران است.

روابط عمومی کانون وکلای دادگستری مرکز


برچسب‌ها: حقوقی
[ جمعه 9 آبان1393 ] [ 13:56 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

خسرو شکیبایی

سلام. 
حال همه ی ما خوب است. 
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور 
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند. 

با این همه عمری اگر باقی بود٬ 
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد 
و نه این دل ناماندگار بی درمان... 

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود 
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است 
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی 
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟ 

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام 
خانه ای خریده ام 
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار 
هی بخند 

بی پرده بگویمت 
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد 
فردا را به فال نیک خواهم گرفت. 
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد 
باد بوی نامهای کسان من میدهد. 
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ 

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، 
بی حرفی از ابهام و آینه، 
از نو برایت مینویسم: 

حال همه ی ما خوب است، 
اما تو باور نکن. 


برچسب‌ها: دکلمه خسرو شکیبایی
[ سه شنبه 6 آبان1393 ] [ 21:21 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت . . .

 

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد                     در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد

ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد                  شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

 

احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

 

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت          وقتي كه ميزو دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت                   مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

 

باز اين چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

شاعر شكست خورده ي طوفان "واژه" هاست

 

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت                      دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت                    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند

دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

 

با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد                   بر روي خاك وخون بدني را رها كشيد

او را چنان فناي خدا، بي ريا كشيد                        حتي براش جاي كفن؛ بوريا كشيد

 

در خون كشيد قافيه ها را، حروف را

از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت              بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت                 خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

 

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود

او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...          پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن...         شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن...

 

در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس

شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

 

سيد حميد رضا برقعي

[ شنبه 3 آبان1393 ] [ 23:35 ] [ صادق صیادی ]
[ ]

الا ای محرم!

الا ای محرم!

از روزی که در نهر جانمان فرات شوز و علقمه عطش جاری ساخته اند, از شبی که در پیاله ی دلمان شربت گوارای ولایت ریخته اند, دلمان یک حسینیه پر شور است...

ما دل های شکسته خود را وقف اباعبدالله کرده ایم و اشک خود را نذر کربلا , و این وقفنامه به امضای "حسین" رسیده است.

 

چقد دلمون هوای محرمو کرده بود...

از همه دوستان التماس دعا داریم.

 


برچسب‌ها: محرم
[ شنبه 3 آبان1393 ] [ 23:22 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]

محرم

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا…شهادت اشهد ان لا …شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

[ شنبه 3 آبان1393 ] [ 16:1 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

نصف جهان

نصف جهان را چه شده است....؟!


زاینده رودش زنده نشد،،، دخترکانش اسیر اسید جهالت میشوند...


دیگر باور زنده به گور کردن دختران در دوران جاهلیت سخت نیست وقتی در عصر ما

دخترانمان را ایستاده می سوزانند....!

 

تجمع مردم اصفهان مقابل دادگستری

 

اول از همه اصلا دادستان نیامد میان مردم و یکی آمد و گفت دادستان جلسه دارد. 
مردم شعار دادند که 
دادستان حیا کن / جلسه را رها کن
بعد که داستان آمد به مردم گفت:
... تمام رشته های ما را پنبه کردید. به مردم گفت لطفا در مورد روند تحقیقات سوال نکنید. من به شما اطمینان می دهم که کار دارد پیگیری می شود ولی الان من به جای اینکه بنشینم سر این پرونده کار کنم کنم ولی وقتم صرف این موضوع ( تجمع مردم) شد.

 

یکی از مردم در میان جمعیت می گوید: آقا فرض کنید یک نفر یک ویدیو پر کرد ظرف چند روز شناسایی و دستگیر می کنید. 
چند نفر هم فریاد می زدند، لباس شخصی ها را جمع کنید 
مردم شعار می دادند: دادستان بی عرضه الان شده سه هفته....

 

 

 

 


برچسب‌ها: اسید پاشی
[ پنجشنبه 1 آبان1393 ] [ 15:26 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]

عشق و ایثار

 

به نام آفریدگار دل ها

 

عشق و ایثار

در زندگی ایثار باید کرد و دنیا جایی برای ایثار،فداکاری و از خودگذشتگی است.

مگر عشق چیزی جز ازخودگذشتگی و ایثار است؟؟؟

مگر به تکامل رسیدن جز رضایت است؟؟؟

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 30 مهر1393 ] [ 10:1 ] [ حسین عطایی ]
[ ]

چشم تا کار می کرد 
هوش پاییز بود

ای عجیب قشنگ! 
با نگاهی پر از لفظ مرطوب 
مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ‌، 
چشم هایی شبیه حیای مشبک ، 
پلک های مردد 
مثل انگشت های پریشان خواب مسافر! 
زیر بیداری بید های لب رود

انس 
مثل یک مشت خاکستر محرمانه 
روی گرمای ادراک پاشیده می شد
فکر 
آهسته بود 
آرزو دور بود 
مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند
در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد
یک دهان مشجر
از سفرهای خوب
حرف خواهد زد؟

سهراب سپهرى، هشت كتاب، دفتر ما هيچ ما نگاه، شعر: تنهاى منظره

[ یکشنبه 27 مهر1393 ] [ 22:3 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

یادمان باشد با هم بودن دلیلی برای با هم ماندن نیست

رسیدن رفتن میخواهد اما آخر همه رفتن ها رسیدن نیست

یادمان باشد رفتنی میرود چه یک کاسه آب بریزیم پشت سرش ، چه هزاران قطره اشک

[ پنجشنبه 24 مهر1393 ] [ 19:5 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

عید غدیر و باران ...

غدیر، بهاى هر چه بهاران، طراوت قطره قطره‏ ى باران
عطر دل‏ انگیز نعمت ولایت و موهبت هدایت

 

نمیدونم بارون قشنگ امروز چه سنخیتی با روز عید غدیر داشت

ولی هرچی بود خیلی خوب بود

ما به فال نیک میگیریم

 

به همه دوستان تبریک میگم

هم عید ولایتو

و هم بارش رحمت الهی رو

 

 


برچسب‌ها: مناسبتی
[ دوشنبه 21 مهر1393 ] [ 15:35 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]

از خواندن این نوشته فریدون مشیری سرمست می شوید!

یاد من باشد فردا دم صبح

جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......

"فریدون مشیری"


برچسب‌ها: شعر
[ یکشنبه 20 مهر1393 ] [ 23:26 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]

جمعه

"جمعه"...

ابدیتی غریب

بغضی خاموش

که غروبش را

که شکستنش را

هیچ شتابی نیست ...

 

 

 

از تو هوس نگاه دارد دل من


چشمی به در و به راه دارد دل من


تا کی به فراق تو صبوری؟...برگرد


آقا ...بخدا گناه دارد دل من ...


برچسب‌ها: ظهور
[ جمعه 18 مهر1393 ] [ 16:37 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]

عید قربان

خدایا

قسمت می دهم هر لحظه کمکم کنی تا نفسم را

به قربانگاه درگاهت عرضه کنم؛

و تو قربانی شدن و نلرزیدن و نلغزیدن را عنایت فرما...

به امید قربانی شدن تمام لحظه های تلخ زندگیتون،

کامتون شیرین، عیدتون مبارک

 

 


برچسب‌ها: مناسبتی
[ یکشنبه 13 مهر1393 ] [ 12:29 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]

بی خیال نداشته هایت..            

 غصه هایت..             

 هر چه که تورا نا آرام میکند..    

   به من بگو ببینم....... امروز نفس کشیده ای؟؟

پس خوش به حالت. عمیق نفس بکش عمیق.......     

          *عشق را          

   *زندگی را    

         

  *بودن را بچش..........

ببین........... لمس کن...... و با تک تک سلولهایت بزن که زندگی زیباست

 


 

پ.ن : دوستان عزیز کامنتهای منافی با اخلاق حقوقی و انسانی تأیید نخواهد شد لطفاً دوستی که پیامهای خاص خودشو میذاره اصرار نکنه چون بدیهیه که تأیید نشه.بعلاوه با هر اسمی هم بیای شناختمت..!!مراقب خوبیاتون باشید

یا حق/ 

 

  تابستان زیباست       ولی زیباتر پاییزست        که  امروزست

[ سه شنبه 8 مهر1393 ] [ 20:55 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

تا پاییز ...

 

چند ساعت دیگه تا  "پاییز"  مونده؟
چند تا تیک تاک دیگه تا برگ ریز مونده؟
دلم پیچیدنِ باد خنک میخواد,
با نغمه ی باز آمد بوی ماه مدرسه...
هوووووووم

شهریور داره نفسای آخرُ میکشه
کاش پاییزی که میاد برای همه ی دوستا و عزیزان پاییز عاشقی و تحقق رویاها باشه ...


برچسب‌ها: تا پاییز
[ سه شنبه 25 شهریور1393 ] [ 21:44 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]

جهت حرکت قطار !!!

 

 

شما می توانید با ذهنتان جهت حرکت قطار را تعیین کنید.

به مدت کافی به قطار نگاه کنید و

سپس به سادگی

با ذهنتان جهت حرکت تغییر می کند

 

[ دوشنبه 24 شهریور1393 ] [ 23:4 ] [ صادق صیادی ]
[ ]

 

رفتی ز دیده و داغت به دل ماست هنوز

هرکجا می نگرم روی تو پیداست هنوز

آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو

نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز...

 

بیاید دعا کنیم هیچ خونواده ای غم نبینه,همه سالم باشن,سایه پدر مادرا بالای سر بچه هاشون باشه

سخته غم از دست دادن عزیز...

[ دوشنبه 24 شهریور1393 ] [ 1:22 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]


ناگهان
عشق
آفتاب وار
نقاب بر افکند
و بام و در
به صورتِ تجلي
در آکند،
شعشعة آذرخش وار
فروکاست
و انسان
برخاست.

 

شاملو/


برچسب‌ها: ادبی
[ چهارشنبه 19 شهریور1393 ] [ 13:53 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

از در درآمدی و من از خود به درشدم . . .

 

از در درآمدی و من از خود به درشدم

گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست

صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

سعدی

[ دوشنبه 17 شهریور1393 ] [ 22:19 ] [ صادق صیادی ]
[ ]

قاضی یزیدی

از کودکی پای منبرها نشسته ام و گله ها شنیده ام که همراهان حسین(ع) شب عاشورا او را تنها گذاشتند و مردم کوفه ناجوانمردانه به سپاه یزید پیوستند و خوش خیالانی که در هیچ جبهه ای نجنگیدند. همه اش صحبت بر سر بودن یا نبودن آدمها در کدامیک از لشگرهاست ولی یادم نمی آید کسی گفته باشد که شریح قاضی در کدام جبهه جنگید، انگار کسی از او انتظار شمشیر زدن نداشت. کسی نمی گوید چرا شریح قاضی لباس رزم بر تن نکرد و به یاران حسین(ع) نپیوست و با لشگر یزید نجنگید؟ همه می گویند چرا او حکم ناعادلانه داد؟ چرا حسین(ع) را به خروج از دین محکوم کرد؟ چرا از ابن زیاد ترسید؟ چرا مقهور زور شد؟ همه جا سخن از قضاوت ناعادلانه اوست. چرا وقتی حق و حقیقت را شناخت، تنها به استناد ترک حج واجب و قیام علیه خلیفه وقت، بر خلاف عدالت حکم داد؟ انگار قضاوت او از جنگیدنش در جبهه موثرتر بود. شاید ترس از ابن زیاد مانع پیوستن مردم کوفه به لشگر حسین(ع) شد ولی این شریح قاضی بود که با قضاوت ناعادلانه خود، ظلم را عادلانه جلوه داد و موجب پیوستن کوفیان به لشگر ابن زیاد شد. او در بریده شدن تمام سرهای یاران حسین(ع) شریک شد، در بریده شدن سر حسین شریک شد، در پاره شدن گلوی علی اصغر شریک شد، در ترس و اضطراب کودکان شریک شد، او در همه جنایتهای کربلا شریک شد. کسی از او انتظار بلند شدن و جنگیدن را نداشت، انتظار نشستن و قضاوت عادلانه را داشت. کسی از او انتظار فریاد زدن نداشت، انتظار شنیدن فریاد را داشت. اگر او می نشست و صدای «هل من ناصر ینصرنی» حسین(ع) را می شنید و عادلانه قضاوت می کرد، ظالم را یارای ظلم به مظلوم نبود. اگر او آنروز به عدالت قضاوت می کرد شاید سرنوشت تاریخ ما عوض می شد و به اندازه بزرگی عاشورا، امروز از بزرگی قضاوت می گفتیم. شاید ذهن تاریخی مردم ما هم باور می کرد که قضات مقهور زور نمی شوند و از حاکمان نمی ترسند و از حق و حقیقت دفاع می کنند، فرصتی تاریخی که از دست دادیم.
برچسب‌ها: قاضی یزیدی, دادستان
[ پنجشنبه 13 شهریور1393 ] [ 23:19 ] [ فروغ قاسمی ]
[ ]

نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

 

همسفر!

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است !
.
.

برچسب‌ها: ادبی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 13 شهریور1393 ] [ 17:6 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]

این پاها روزی فاتح خیبر بوده اند . . . + تصویر

[ جمعه 7 شهریور1393 ] [ 21:40 ] [ صادق صیادی ]
[ ]

شعر خوانی طنز با موضوع نماز توسط شاعر سعید طلایی در حضور حضرت امام خامنه ای

 

 

فکرم همه جا هست ولی پیش خدا نیست

سجاده ی زر دوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ای دوست کجا نیست

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد! ابداً قصد ریا نیست!

از کمیت کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک ذره فقط کندتر از سرعت نور است

هر رکعت من حائز عنوان جهانی­ست...



در این جای شعر رهبری فرمودند: بدهید در گینس ثبت اش کنند.



این سجده سهو است و یا رکعت آخر؟

چندیست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست!

بی دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی­ست ربا نیست

از بس که پی نیم وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست صفا نیست

گویند که گنجی ست به هر سجده، بیایید!

من رفتم و پیدا نشد ای دوست، نیا! نیست...

به به! چه نمازی­ست همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست...

( سعید طلایی در شب دیدار سالیانه شاعران با رهبر انقلاب - 1393 )

 

مشاهده و دانلود فایل تصویری

 


برچسب‌ها: شعر طنز, دیدار رهبری با شعرا, مذهبی, امام خامنه ای
[ دوشنبه 3 شهریور1393 ] [ 22:48 ] [ صادق صیادی ]
[ ]

سلام بر شهریور و شهریوری ها

شهریور سلام!

تولد همه شهریوری ها مبارک 

 

دوستان شهریوری کامنت بذارن یه جشن تولد دورهمی بگیریم با هم... 


برچسب‌ها: جشن تولد
[ شنبه 1 شهریور1393 ] [ 13:45 ] [ مرضیه صادقیان ]
[ ]